تبليغاتX
مسافران پرت

مسافران پرت

به دور از مردم شوریده- Far from madding crowd

بلاخره بعد از نامردیهای یه هموطن ساکن در استرالیا

 

ویزای ما صادر شد.

 

البته وکیل محترم و نمایندگان آنها تماس نگرفته اند تا خبر رو بدادندی و مشتولوق بگرفتندی 

+ نوشته شده در  90/11/18ساعت 10:40  توسط بابک  | 

آورده اند که : هدفمندی یارانه ها تاثیر چندانی بر قیمت مسکن ندارد. شیخ را گفتند این تاثیر "نه چندان زیاد" چقدر است؟ شیخ فرمود پنجاه شصت میلیون ! و مریدان گریستند و یقه را پاره کردند.

   

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = 

  

روزی شیخ در اینترنت به صفحات فیلتر شده می نگریست و می فرمود : در اینجا چیزی می بینم که شما نمی بینید.

گفتند چه چیز می بینی یا شیخ؟

فرمود : آزادی مطلق !

و مریدان گریستند.

   

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

   

شیخ را گفتند نیاز به مسکن کم شده.

شیخ بگفت : و نیاز به قبر زیاد !

و مریدان گریستندی.

   

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

   

روزی شیخ را گفتند چرا هواشناسی دمای هوا را کم اعلام همی کردندی ؟

گفت : از برای اینکه مردمان خنک تر گردند.

و مریدان نعره زدند و از هوش رفتند.

   

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

   

گفتند قیمت زرد آلو آذربایجان 5500 است.

گفت خب نخرید.

مریدان سر به دیوار کوفتندی.

   

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

  

روزی پرسیدند فزودن قیمت گاز از برای چیست ؟

فرمود از برای رونق نساجی و هاکوپیان.

و مریدان همی گریستند.

   

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

   

روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.

و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.

   

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

   

شیخ روزی با مریدان از بازار میوه فروشان گذر کرد و گیلاسی دید که کرمی در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد.

شیخ گریست و فرمود : خوشا به آن کرم و توانگریش . عمری زیستم و نتوانستم چارکی گیلاس بخرم. 

 

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

آسمان و زمین بر ما شده بخیل 

  

 و مریدان رم کردند و سر به بیابان گذاشتند. 

   

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = 

  

روزی از شیخ پرسیدند اگر زنان همه چادری و تمام حجاب شوند دیگر چه چیز مردان را فاسد کند ؟

گفت : دماغ زنان !

و مریدان فغان کردند و نعره ها زدند. 

  

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = 

  

در ظهر تابستانی شیخ فرمود : هوا بس ناجوانمردانه گرم است.

و مریدان گریستند.

شیخ گفت : زقنبوت ! هرچه که من می گویم که نباید بگریستید !

و مریدان غش غش خندیدند !
+ نوشته شده در  90/11/09ساعت 10:37  توسط بابک  | 

جدايي من از شما

نوشته ای از پیمان معادی بازیگر نقش نادر در فیلم جدایی نادر از سیمین

 

سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش

آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما

پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما

چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم ....

چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید

و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته

تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین

برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما

افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .

دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .

" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در

زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...

بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...

پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه

معتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...

باید مسعود دهنمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .

بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .

نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...

وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...

وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...

وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..

وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند

...

دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....


ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.


ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .

اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....

شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...

ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....

شما هم میتازید ....

آقای اخراجیها

آقای پایان نامه

آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...

 فوروارد کنید ، آنقدر که بی اجازه به رُخشان کشیده شویم
.
+ نوشته شده در  90/11/03ساعت 14:4  توسط بابک  | 

اي خدا

+ نوشته شده در  90/10/27ساعت 13:42  توسط بابک  | 

Query

Dear ....,

As I am moving to Western Australia, I need some crunch instructions. Would you please give me a pieces of advise regarding the following issues:

1- When is the best time to move to Australia?

You have to consider 6 month searching for a job as the worst scenario (of course it might be done in 1 month but it is so hard). Manage your arrival so that the 6 month period is finished before December. Because they are off during December and January and you may easily have two additional months off. End of January to mid of March it is so hot so not a good time for coming and searching for a house.

2- What is your opinion about transportation of our furniture (freight)?

It is a good idea but you have to balance between freight cost and prices here. Everything is expensive here (and so furniture and home appliances) if there is no sale. At least you have to pay 3000AUD for furniture and 1000-2000 AUD for a dining table. So up to you.

3- Can I rent a property before moving to WA

It is almost impossible. Same as there, you have to search for your favorite unit (but on internet), you have to ask for an inspection time from real state agency, then you have to apply for that case (send an application form), and if successful, you will rent the house. Because you have no tenancy history here, you have to submit some reference and they may call him / her to ask about you. For us it took 10 days to find a house and during those 10 days we were in a hostle (normaly 60-80 AUD/night, could have in suite sink, fridge and bathroom). There is also a share house option (300-400 AUD/week, kitchen and maybe the bathroom are share). These are some options for short term residency and for a house, min period is 3 months.

You can go to following link to search for a hostel or a share house.

http://perth.gumtree.com.au/

4- And what is your opinion about living in Mandurah or Byford City as my VISA type is temporary and we are not allowed to live and work in Perth city?

It is lovely. Really cheaper price for house but you have to consider 1 hour trip by train to the CBD. The closer to the CBD, the higher price for house (rent and buy). Even a lot of Aussies prefer to live in far suburb like Mandurah, Byford, Rockingham and …. But be sure that it is close to the train station. You can easily follow following link and find out trip plan and time you required for a trip.

http://www.transperth.wa.gov.au/

I would highly appreciate your kind response.

+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 7:59  توسط بابک  | 

دكتر 2

جناب آقاي دكتر بهمني


مفتخرم


بدينوسيله به نمايندگي از انجمن شيمي و مهندسي شيمي دنيا اعلام نمايم


به دليل:


"كشف واكنش بازگشت ناپذير و استثنايتان كه در شرايط معمولي بدون نياز به هيچگونه


راكتور، كاتاليزور و شرايط عملياتي دشوار توانسته پول ملي كشورمان را به گه تبديل نمايد"


كانديد كسب جايزه نوبل در بخش شيمي در سال 2012تا 3012 انتخاب گرديده ايد.


اميدوارم به نحو شاياني از زحمات گرانقدر شما و همكاران عزيزتان قدر داني گردد.

+ نوشته شده در  90/10/14ساعت 19:6  توسط بابک  | 

دكتر

استاد گرانقدر جناب آقاي دكتر م.ا.ن


بدينوسيله ارتقاء شما را از


درجه استادياري



به درجه دانشياري صميمانه تبريك


عرض نموده



اميدوارم هر چه زودتر به مقام استادي در


رشته اقتصاد


كه برازنده و حق شما مي باشد


نايل گرديد.


يكي از بدبخت شدگان درگاه

+ نوشته شده در  90/10/14ساعت 18:46  توسط بابک  | 

دلار

رسما بدبخت شدم


رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



دلار


17000


ريييييييييييييييييييييييييييال


هر افغاني 290 ريال
+ نوشته شده در  90/10/12ساعت 16:32  توسط بابک  | 

پدر مادر عزيزم

به اون قبله اي كه هر روز به سمتش نماز مي خونيد به اون خدايي كه هر روز اون رو مي پرستيديد و به درگاهش نيايش مي كنيد و برامون دعا مي كنيد خيلي دوستتون داريم.

مي پرسيد اگه دوستتون داريم چرا داريم تركتون مي كنيم؟ چرا داريم نوه هاتون رو ازتون جدا ميكنيم آخه اونها مغز بادوم هستند و ما پوستش و ديگه بدرد نمي خوري. م مي گم به همون دليل كه شما شجاعت داشتيد و كاري انجام داديد كه ما عاقبت بخير شديم  و به نظرمون مي رسه اين كمترين كاريه كه مي تونيم براي بچه هامون انجام بديم. شما نسل اول سوخته ها بوديد مي گيم سوخته براي اينكه يه چيزاي بود كه مي شد استفاده كرد ولي فرصت و مجال نبود. اگه براي نسل قبل از شما بيشتر از مكتب خونه جايي نبود كه مردم درس بخونند ولي زمان شما در شهرها مدرسه بود. اگه زمان قبل از شما بيمارستان  و امكانات رفاهي و تفريحي نبود ولي زمان شما بود و شما محروم تر از اين حرفها بوديد. در عوض شما گرفتار خان و خان بازي بوديد همانطوري كه ما گرفتار بازي آقا و آقازاده ها هستيم و محروم از امكاناتي كه مي شه داشت و نداريم.

مامان چهار كلاس بيشتر درس نخونده. ولي شما پنج كلاس. مامان خيلي باهوش تر از شماست. هنوز كه هنوزه همه شعرهاي تو كتابهاشو حفظه حتي شايد بتونه سرود ملي اون موقع رو هم بخاطر بياره ولي يه كلاس از شما كمتر درس خونده. خيلي سخته كه تو روستاتون مدرسه نبود و شما تا كلاس چهارم هر روز 4 تا 5 كيلومتر پياده مي رفتيد روستاي ديگه تا بتونيد سر كلاس بشينيد و درس بخونيد تازه براي كلاس پنجم هم بايد مي رفتيد روستاي ديگه كه اونور رودخونه هستش و من همين الانش هم وقتي به اون رودخونه نگاه مي كنم جرات نمي كنم تا بيست متريش هم نزديك بشم چه برسه به اينكه پاييز و زمستون لخت بشم و ازش رد شم. آها الان فهميدم كه چرا مامان يه كلاس كمتر درس خونده.

 شايد الان كه بچه كوچيك دارم بتونم درك كنم اون روزي كه بچه چند روزتون رو از داست داديد چه حالي داشتيد. چقدر سخته يه نوزاد زيبا رو نه بخاطر يه مريضي ساده بلكه به خاطر نبود امكانات و بد تر از اون نبود امكانات براي رسيدن به حداقهاي موجود از دست داد. وقتي بچه دومتون به دنيا اومد شما ديگه نخواستيد اونجا بمونيد. نخواستيد نبود امكانات شما،‌همسرتون و بچه تون رو از پا بندازه. پس يه پولي غرض كرديد زن و بچه رنجورتون و يه خورده خرت و پرتي كه داشتيد جمع كرديد و رفتيد جايه ديگه و بعد از يه مدت كوتا اومديد جايي كه الان هم هستيد. شما و زنتون دوران خيلي خيلي سختي رو سپري كرديد دوراني كه حتي نمي شه اونها رو شرح داد. از تفريحتون زديد. از لباستون زديد و حتي از شكمتون هم زديد. يادم مياد اون روزهايي كه از كارخونه  چلو مرغ مي آورديد خونه و مي گفتيد كه چون روزه بوديد نهارتون رو نخورديد. راستش رو بگيد اون موقع ها هم مثل الان نذر داشتيد هفته اي يكي دو بار روزه بگيريد يا بخاطر اينكه بهانه اي داشته باشيد تا بتونيد چلوكباب و چلو مرغتون رو بياريد خونه روزه مي گرفتيد.

بچه هاتون رو بزرگ كرديد. همه رو دانشگاه فرستاديد و همشون تحصيلات عاليه دارند همون جور كه دوست داشتيد. مي خواهيد هر روز اونها رو كنارتون ببينيد و از زندگي لذت ببريد.

اما پدر مادر عزيزم. همون چيزاهايي كه باعث شد شما پدر و مادر و فاميل و خونه و زندگي رو ترك كنيد و به ديار غربت بريد و كلي سختي رو تحمل كنيد مشابهشون ما رو هم مجبور مي كنه كاري رو انجام بديم كه واقعا دوست نداريم. كاش مي شد جوري ذره اي از زحمتي كه برامون كشيديد رو جبران كنيم ولي بازهم مثل هميشه ما رو ببخشيد و برامون دعا كنيد.

******

به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!

***********************

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ، نه مرگ ،نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛

دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .

دست پر مهر مادر تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود! مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....

مادر تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...???

اگر 4 تکه نان  خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است

بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...

آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر..............

******

خورشيد هر روز ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما زودتر از او به خانه بر مي گردد !

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي دلت ميخواد بميري

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!!
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتي هرچي پدره

سلامتيه اون پسري که...
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :

*****

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…

ولي پدر ... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها

******

تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو  هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 12:17  توسط بابک  | 

ويزاي 475 براي پرت

ويزاي 475 از اون نوع ويزاهايي هستش كه الان مثل يه هندونه سر بسته شده وهر چقدر هم ماهر باشي باز هم نمي توني تشخيص بدي كه چه جور مي خواد از آب در بياد. اين ويزا نسبت به ويزاههاي ديگه براي كساني كه اقدام مي كنند معايب و مزايايي داره وصد البته مزاياي بيشتر براي دولت فخيمه استراليا.

اجازه بديد اول از همه از مزاياي اون براي مهاجرين بگم. البته همه اينها توضيحات مختصر و درك بنده از اين ويزا بوده و براي اطلاعات بيشتر و درست تر به مراجع ذيصلاح مراجعه فرماييد:

1-      نياز به شرايط سهل تر: با توجه به قوانيني كه در يكي دو سال گذشته توسط دولت اخذ شده و خواهد شد كساني كه امتياز اونها به حد نصاب مورد نياز جهت اقامت دائم نمي رسه مي تونند از طريق اين ويزا اقدام كنند.

2-      دوره كوتاه بررسي پرونده. با توجه به ماهيت ويزا (اقامت مشروط) پروسه هاي چك امنيتي و محل كار حذف شده و پرونده فرد اقدام كننده در حداقل زمان ممكن به نتيجه رسيده و خاتمه مي يابد.

اما معايب اون براي فرد مهاجر:

1-      دريافت اقامت مشروط كه ممكن است به دلايل مختلفي تمديد نگردد.

2-      عدم امكان استفاده از خدمات درمان رايگان (مديكر)

3-      عدم امكان استفاده از خدمات رفاهي اجتماعي در قالب سنترلينگ

4-      عدم اجازه جهت اسكان و كار در مراكز اصلي كه معمولا قلب صنعتي و بازار كار هم مي باشد.

و اما مزاياي آن براي دولت فخيمه:

-          جذب حداكثري نيروهاي مهاجر در زمان  مورد نياز واقعي بدون تاخير زماني به خاطر مسائلي مانند چك امنيتي و در نهايت بررسي دقيق تر و به روز نمايي سريعتر و شفاف تر فرصتهاي شغلي موجود و عدم ورود نيروهاي كاري بعد از اشباع شدن بازار

-          حذف و يا كاهش قانوني هزينه هاي درماني و خدماتي مهاجرين جديدالورودي كه ممكن است تا مدتها بدون كار بوده و نفعي براي جامعه نداشته باشند.

با در نظر گرفتن موارد بالا و ساير فاكتورهاي اقتصادي در دو سال گذشته قوانين مهاجرت در استراليا سخت تر شده و خواهد شد تا دولت بتونه علاوه بر اينكه هزينه كمتري بكنه حداكثر استفاده رو هم ببره.

اما يه روضه كوچيك در مورد ويزاي 475 ايالت استرالياي غربي :

بعد از اعلام آخرين تغييرات مهاجرت در جولاي گذشته ايالت استرالياي غربي سه ناحيه از اين ايالت رو به عنوان نواحي كه مهاجرين مي تونند جهت ويزاي 475 اقدام كنند اعلام كرد. بعد از اون طي يك حركت انتهاي وزير مهاجرت دولت فخيمه اعلام كرد كه كل ايالت منجمله خود شهر پرت به عنوان ناحيه شناخته مي شه و متقاضيان درگاه مي تونند جهت ويزاي 475 اقدام كنند.

با توجه به نتيجه آزمون دوم  و عدم نتيجه در اخذ 4 تا 7 خبيس عزيز، اينجانب موضوع فوق را با وكيل مربوطه در ميان گذاشتم و ايشان كه از همه جا بي خبر بود و منتظر بود كه من جهت بيايانهاي استراليا اقدام بكنم سريع موافق كردند و با گرفتن 200 دلار اسپانسرشيبي اينجانب را يه روزه (15.09.2011) (الان 21.12.2011 مي باشد)  از ايالت غربي اخذ نمودند و بعد از بنده خواسته شد مدارك مورد نياز جهت لاج را تهيه كنم. يك هفته بعد از اخذ اسپانسرشيبي تبصره اي از طرف ايالت غربي در وشد كه اون 475 براي خود پرت صادق نبوده و مسافرين عزيز مي تونند در كدهاي زير ساكن شده و كار كنند و اين موضوع نيز همانند قوانين ديگر از طرف وكيل ..... مخفي نگه داشته شد (اونها نمي دونند كه من قوانين رو زودتر از اونها مي بينم).

 به همين خاطر ويزاي 475 براي استرالياي غربي از اون هندونه پيچيده تر شده. اميدوارم امشب كه هندونه ها رو مي خواهيد قاچ كنيد يه رمز گشايي هم از اين هندونه به عمل بياريد.

و اما باز هم توضيحات تكميل تر البته با تاخير زياد:

State sponsorship applications for the Skilled Regional Sponsored (Provisional) visa (Subclass 475 or 487)

The changes announced by the Minister for Immigration and Citizenship do not affect State Sponsorship applications for the Skilled Regional Sponsored visa classes.

Applicants who are successful in gaining a State Sponsored visa for the Skilled regional Sponsored (Provisional) visa (Subclass 475 or 487) are still required to live and work in a regional area of Western Australia outside of Perth.

Listed below are the eligible postcodes in Western Australia for Skilled Regional Sponsored visa holders:

Western Australia
except Perth and
surrounding areas

6041 to 6044

6083 to 6084

6121 to 6126

6200 to 6799 

اما فاصله كدهاي اشاره شده تا مركز شهر

postcode

Areas in postcode

Nearest Urban Centre

 

6041

Caraban
Gabbadah
Guilderton
Wilbinga
Woodridge

Perth, WA (73km away)

North west of Perth, On Beach

6042

 

Seabird

Perth, WA (86km away)

North west of Perth, On Beach

6043

Breton Bay
Ledge Point

 

Perth, WA (94km away)

 

North west of Perth, On Beach

6044

Karakin
Lancelin
Nilgen
Wedge Island

Perth, WA (126km away)

North west of Perth, On Beach

6083

Gidgegannup
Morangup

 

Perth, WA (47km away)

North east of Perth

6084

Avon Valley National Park
Bullsbrook
Chittering
Lower Chittering
Walyunga National Park

 

 Perth, WA (47km away)

 

North east of Perth

6121

Oakford
Oldbury

 

Rockingham, WA (18km away),

Perth - 32km away)

South of Perth

6122

Byford
Cardup
Darling Downs
Karrakup

 

Rockingham, WA (27km away),

Perth - 36km away)

South of Perth

6123

Mundijong
Whitby

 

Rockingham, WA (23km away),

Perth - 39km away)

South of Perth

6124

Jarrahdale

Rockingham, WA (37km away),

Perth - 53km away)

South of Perth

6125

Hopeland
Mardella
Serpentine

Rockingham, WA (22km away),

Perth - 47km away)

South of Perth

6126

Keysbrook

Rockingham, WA (32km away),

Perth - 57km away)

South of Perth

فاصله فعلي هر روز من از خانه تا محل كار 102 كيلومتر رفت و برگشت

 

+ نوشته شده در  90/09/30ساعت 15:22  توسط بابک  | 

time is over! what have you done?

Game Over يا Time Over

فكر كني كسي نباشه كه معني game over رو ندونه. وقتي كه بهتون اين اخطار رو بدند به اين معني كه " آره داداش كارت تموم شد. تو باختي!" فكر كنم يه جور تو مايه هاي كارت قرمز فوتباليهاست. اما time is over چيه؟ فكر كنم اون يه چيزي تو مايه هاي كارت زرد فوتباليها باشه. يعني " داداش حواست باشه ها". اما تو پروسه مهاجرت به چه معني. فكر كنم بازهم به همون معني يعني داداش حواست جمع هست. به همراه چند تا آيا و سوال ديگه ديگه. آيا پاسخ درستي براي اون سوالها داري؟ حالا اون آيا ها چي هستش؟ براي من به عنوان كلي مهندس و عنوان دقيق تر مهندس شيمي سوالهاي زير وجود داره و البته مي شه اون رو بسط هم داد. حالا چند تا آيا رو با هم مرور كنيم:

- چند سال از فارغ التحصيليت مي گذره؟ آيا مباحث پايه رو به ياد داري؟ آيا مي توني در موردشون بحث كني؟ بخصوص به زبان استري؟ آخرين باري كه كتابهاي درسي پايه رو، مثل ترموديناميك، انتقال حرارت، انتقال جرم،‌عمليات واحد،‌مكانيك سيالات رو مرور كردي كي بود؟

- آيا با استاندارهاي بين المللي آشنا هستي؟

- آيا بلدي مثل حرفه اي ها از نرم افزار استفاده كني؟ يا چون تو پست مديريت و كارشناس ارشد هستي خيلي وقته كه run نكردي؟

- مثل بالا در مورد طراحي و دست به ماشين حساب بودن؟

- خودتو آماده كردي ازسطح پايين تر شروع به كار كني آقاي كارشناس ارشد يا مدير؟

- چقدر با استانداردهاي محلي اونجا آشنا هستي؟

- آيا رزومه استاندارد تهيه كردي؟

- آيا تو linkedin عضو شدي و به اندازه كافي كانال زدي؟

- آيا شركتهاي مرتبط با كارتو از الان نشون كردي؟

- آيا شركتهاي كاريابي مرتبط با كارتو مي شناسي؟

- وضع زبان انگليسي محاوره اي چطوره؟ چقدر با استعاره ها و واژه كنايه هاي اونها آشنا هستي؟

- با توجه به پتانسيل پيدا كردن كار و بودجه اي كه داري مي دوني بايد تو چه محله هاي زندگي كني؟

- به اندازه كافي ذخيره مالي داري؟

- آيا نگاهي به آيين نامه رانندگي انداختي (نخند)؟

- آيا خانوادت روآماده كردي؟

- Are you ready to work like a dog؟

تا time is over نشدي برو سراغ جوابهاي سوالات. چون اگه ويزات بياد time is over مي شي و چون مي خواهي بري خيلي زود بلاد كفر رو ببيني game over‌ مي شيد.

االبته مواظب باشيد كه مثل من هم confuse نشيد

+ نوشته شده در  90/09/23ساعت 16:0  توسط بابک  | 

نسل کشی ایرانیان در قرن بیستم

این روزها مردم به خاطر جنایاتی که مردمان شقی و ظالم 1400 سال انجام داده اند بی وقفه بر سر و روی خود می کوبند. اما همین مردمی که چنین شوریده حال بر سر و روی خود می کوبند و فارقند از هزاران ظلم و جوری که هم اکنون بر آنها می رود بی خبرند از جنایاتی که چند ده سال قبل بر سر آنها آمده است.

 آه چه انتظار بیهوده ای. وقتی کسی از حال خود خبر ندارد چگونه می توان از او انتظار داشت که اخبار ده ها، صد ها و هزاران سال خود را بداند، اندیشه کند و برای آینده خود چاره سازد.

طی سالهای 1917-1919 (کمتر از صد سال پیش) میلیونها نفر از هموطنانمان از گرسنگی جان خود را از دست دادند. در این قحطی بیش از  ۴۰٪ از جمعیت ایران به سبب گرسنگی و سوءتغذیه و بیماری‌های ناشی از آن نابود شدند و با در نظر گرفتن جمعیت 10 تا 15 میلیونی آن زمان، حدود 4 تا 6 میلون انسان بی گناه زندگی خود را تنها به دلیل گرسنگی از دست دادند.

 دکتر محمد قلی مجد در کتاب خود با نام "قحطي بزرگ و نسل کشي در ايران" آماری فراتر از این میزان بیان می کند:" جمعيت ايران در شروع جنگ جهاني  اول20 ميليون نفر بوده است. اين جمعيت طبق محاسبه روند افزايش طبيعي جمعيت در آن زمان، مي بايست ظرف 4 سال جنگ جهاني به 21 ميليون مي رسيده در حالي که طبق همه منابع، جمعيت ايران در پايان جنگ 11 ميليون نفر بوده. اين يعني که 10 ميليون ايراني در جنگ جهاني اول از بين رفته اند.کشور ما در جنگ جهانی اول بیطرف بود اما تلفات آن از همه کشورهای درگیر جنگ بیشتر بود. جنگ، تورم و گراني شدید قیمت اجناس و اقلام را در پی داشتظرف 2 سال قيمت گندم 11 برابر شد.  قحطي و بيماري در سراسر کشور شایع گشت"

قحطی سالهای 1917 تا 1919 بزرگترین فاجعه تاریخ ایران است که از حمله مغول در قرن سیزدهم میلادی بسیار فراتر رفت. همانطور که اشاره شد ٬ این واقعه یکی از مصائب بزرگ تاریخ ایران است که درباره آن مطالب اندکی نوشته شده و حتی کمترشناخته شده است.

فجایع این جنایت بزرگ تا حدی دهشتناک بود که ژنرال دنسترويل فرمانده نيروهاي انگليسي در شمال و غرب ايران در 1918 درباره قحطي در ايران چنين مي‌نويسد:" شواهد قحطي هولناك بود. هر كس كه قدمي در شهر مي‌زد با آزاردهنده‌ترين مناظر روبرو مي‌شد. كسي نمي‌تواند اين صحنه‌ها را تاب بياورد. مردم مي‌ميرند و كسي نيست كه كمكي كند. گاه جسد آدمها آن قدر كنار جاده‌ها – بي آنكه كسي نگاهي به آنها بيندازد – مي‌ماند، تا آنكه از بيم لطمه به ديگران، ديگر چاره‌اي جز دفن آنها نباشد. در خيابان اصلي شهر از كنار جسد پسرك حدوداً نه ساله‌اي عبور كردم كه روشن بود در همان روز مرده بود؛ صورتش ميان گل و لاي پنهان شده بود و مردم از دو سويش به شكلي عادي عبور مي‌كردند، گويي او هم يكي از موانع عادي سر راه است".

شاید در وحله اول با فرض اینکه در زمان پاد شده به دلیل عدم وجود وسایل حمل و نقل عمومی که بتواند آذوقه مورد نیاز مردمان یک ناحیه را در زمان قحطی ناشی از خشکسالی فراهم کند موضوع خیلی ساده جمع بندی گردد ولی با اندکی دقتت و جستجو خلاف فرض بالا اثبات می گردد. قحطی در زمان به وقوع پیوسته که وسایل حمل و نقل تجهیزات حجیم جنگی را در اندک زمانی از قاره ای به قاره دیگر منتقل می کردند و همچنین عامل قحطی چیزی غیر از خشکسالی بود.

حدود 8 تا 10 میلیون نفر، حدود نیمی از جمعیت کشور در آن زمان، در این قحطی تلف شدند. ایران، هنگامی بزرگ‌ترین فاجعه را تحمل می‌کرد که در اشغال نظامی انگلیس بود. انگلیسی‌ها جز چند اقدام جزئی تسکینی و بی‌اثر، نه تنها برای کاستن از شدت قحطی کاری انجام ندادند، بلکه با خرید گسترده غله و مواد غذایی در ایران، وارد نکردن غذا از هند و بین‌النهرین، ممانعت از ورود غذا از ایالات متحده و اتخاذ سیاست‌های مالی، از جمله نپرداختن درآمدهای نفت به ایران، قحطی را شدت بخشیدند. در نتیجه، تعداد بیشتری از مردم ایران با سیاست‌های انگلیسی‌ها از بین رفتند. این اقدام را می‌توان با اطمینان، مصداق عینی جنایت علیه بشریت تلقی کرد.

اما چرا کشوری که در زمان جنگ بی طرفی خود را اعلام نموده بود طی این جنگ اشغال گردید؟ چرا هر آنچه که داشت  و نداشت نابود گردید و چرا مردمان آن سرزمین چنین بی صدا و خاموش کشته شدند؟ همه اینها سوالاتی است که جواب به آن دلایل لازم برای اجرای چنین جنایت هولناکی را آشکار می نماید.

این پست ادامه خواهد  داشت

+ نوشته شده در  90/09/15ساعت 23:27  توسط بابک  | 

استراليا

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی،

دیگر نفسی برای ماندن در کنار او

باقی نخواهد ماند!

+ نوشته شده در  90/08/28ساعت 11:37  توسط بابک  | 

خنده بازار

آخرین نسخه غلط‌نامه انگلیسی به فارسی جهت یادگیری زبان

Free fall: فال مجانی

Easy Love: لواسان

Longtime: در حمام ، زمان پیچیدن لونگ را گویند

Long time no see: !دارم لونگ می‌‌پیچم ، نگاه نکن

Screwdriver: کون لق راننده

San Antonio: به ترکی‌ ، شما آنتونیو هستید

MacBook: کتابچهٔ راهنمای حجاج

Bertolucci: چپ چشمی که بربر نگاهت می‌کند

Comfortable: بفرمایید سر میز

Burkina Faso: برو کنار وایسا

Confuse: آنکه برق از کونش می پرد

Cancun: باسنی که از پس هرکاری بر می‌‌آید

Parkinson: پسر سرایدار را گویند که در اتاقکی در پارکینگ زندگی‌ می‌کند

Velocity: (شهری که مردم آن از هر موقعیتی برای ولو شدن استفاده می‌‌کنند (شیراز

Categorize: نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ می‌‌شود

Acrobat reader: ژیمیناستی که موقع اجرا گه می‌‌زند

Black light: سیانور

Refer: فرکردن مجدد مو

Good setting: آن سه چیزِ نیک را گویند : گفتار نیک - کردار نیک -پندار نیک

Good one: وانِ بزرگ و جادار

Configure: ژستِ باسن

Sweetzerland: سرزمینی که مردمانش زیاد زر می‌‌زنند اما به دل‌ می‌‌نشیند

Accessible: عکس سیبیل

Very well: رها و آزادو افسارسرخود و بی تکلیف و سرگشته و بی جا و مکان

Life is too short: زندگی‌ در شرت سپری میشود

Shutter Island: شعبه‌ کبابی شاطر عباس در کیش

Please confirm: لطفا باسنتان را سفت کنید

Avatar: تلفیقی است از آواز ،ساز ایرانی‌ و تصاویر سه بعدی که در پس زمینه پخش می‌‌شوند

Subsystem: صاحب دستگاه

Jesus: در اصفهان به بچه گویند که دست به چیز داغ نزند

Moses: در اصفهان به موز گویند

UNESCO: یونس کجاست؟

Porno: مملو از چیزهای جدید

Media: میدی، یا ... ؟

Media Player: آنکه سرِ دادن بازی در می‌آورد

George: در تبریز به گرگ می‌گویند

Good Luck: چه لاکِ قشنگی‌ زدی

Good Luck on your exams: به هنگام امتحانات لاکِ قشنگی زده بودی

Endoscopy: از ماتحت دیگری کپی‌ کردن

Legendary: ادارهٔ محافظت از لجن و کثافات شهری

New York: نوشهر را گویند

Manager: به ترکی‌ ،منی جِر: جرم بده

Communication Board: کامیونی چه زمانی‌ شن را برد ؟

Godzilla: خدای استفاده کردن از مرورگر موزیلا

Avocado: کادو از طرف خانم آوا

Quintuplet: این تاپاله کجاست؟

Alfred Hitchcock: اخته مردی به نام آلفرد

What the hell: !چه دانهٔ خوشبویی

Cambridge: شهری که تعداد پلهایش انگشت شمار است

 

+ نوشته شده در  90/08/14ساعت 18:58  توسط بابک  | 

جمع آوري سابقه بيمه

حالم خرابه، مي خوام فرياد بزنم. اون از اوراياد كه اسير يه درخواست گواهي اشتغال به كار،‌اون از اون يكي دوستم كه باز هم گرفتار گرفتن گواهي سابقه كار هستش و خودم كه گرفتار هزارتا پرابلم تو همين مايه ها. تو شركتي كه دارم كار مي كنم گواهي مجدد مي خواستم و مديرم امضاء نمي كرد نامه سال گذشته رو بهش نشون دادم گفتم بابا اين همونه فقط زمانش فرق كرده و براي يه دانشگاه ديگه مي خوام خلاصه سه هفته طول كشيد. باور مي كنيد؟؟ تو دلم گفتم من هم تلافي شو در ميآرم. دستم كه شكسته نيست. صبر كنيد تا ببينيد.

اما مشكل اصلي جاي ديگه است. مشكل اينه كه اداره مهاجرت گواهي سابقه بيمه رو مي خواد و شما بايد يه گواهي از بيمه بگيريد كه نشون ميده از چه تاريخي و چه شركتهايي براي شما بيمه رد شده است. اما پرابلمهاي اين موضوع:

1-      شما حتما بايد از يه جايي براي بيمه نامه درخواست سابقه بياريد كه اين موضووع رو با وكيل جان صحبت كردم و ايشون از طرف يه وكيل ديگه اين نامه رو تهيه كردند و تا اينجاي كار بيمه هم قبول كردند.

2-      بعضي از دوره ها بيمه رد نشده و يه گپي بين بيمه ها وجود داره كه اينرو نمي دونم اداره مهاجرت چه تصميمي دربارش مي گيره آيا جزو سابقه كار در نظر مي گيره (با وجود داشتن گواهي سابقه كار) يا طور ديگه اي محاسبه مي كنه؟

3-      و اما مهمترين قسمت كار جمع آوري سابقه كار در آخرين شعبه واريز حق بيمه هستش. همانطور كه مي دونيد شركتهاي مختلف حق بيمه رو شعبه هاي متفاوت واريز مي كنند. براي اينكه سابقه بيمتون رو بطور كامل داشته باشيد يا بايد همه سابقتون رو تو آخرين شعبه جمع كنيد و يا تك تك از همه شعبه ها بطور جداگانه درخواست كنيد. با توجه به طولاني بودن پروسه روش اول سعي كردم كه از راه دوم مشكل رو حل بكنم ولي خوب اين وسط يه شعبه پيدا شده كه ميگه ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه و دلم مي خواد. پس نقطه سر خط. من نمي دونم وقتيكه كه كل سابقه بيمه من تو سايتشون وجود داره چرا اين پروسه بايد بيش از يك ماه طول بكشه؟‌ چرا اين همه دوندگي داره؟؟ چرا با داشتن پرونده تو بيمه براي درخواست جمع آوري بيمه باز هم بايد كپي شناسنامه و كارت ملي ارائه بدم و هزار تا سوال ديگه.

 

خلاصه نصيحت بنده حقير سر تا پا گنهكار به همه دوستانيكه هنوز به اين مرحله از كار نرسيدن اينه كه در اولين فرصت نسبت به جمع آوري سوابق بيمه خودشون اقدام كنند.

 

ديروز يه شعري رو خوندم از فردوسي. كافيه به اين شعر موضوع غرب زدگي جلال آل احمد، ورود تكنولوژي غربي بدون فرهنگ صحيح استفاده اون رو اضافه بكنيم. فكر كنم  ريشه همه مشكلاتمون مشخص مي شه.

 

ز ايران و از ترك و از تازيان                         نژادي پديد آيد اندر ميان

نه دهقان، نه ترك، نه تازي بود                        سخن ها به كردار بازي بود

همه گنج ها زير دامان نهند                             بكوشند و كوشش به دشمن دهند

به گيتي كسي را نماند وفا                              روان و زبان ها شود پر جفا

بريند خون از پي خواسته                              شود روزگار بد آراسته

زيان كسان از پي سود خويش                         بجويند و دين اندر آردند پيش

 

 

 

+ نوشته شده در  90/07/11ساعت 13:42  توسط بابک  | 

تولدتون مبارک کوچولوها

دیشب سیصد و شست و ششمین شبی بود که مادرتون بازهم مثل همیشه بارها  بیدار شد تا به شما شیر بده. شبهای خیلی زیادی گذشت. شبهایی با بیداریهای طولانی وخیلی سخت (برای مادرتون) توزمستونو تابستون و من تنها شاهد بخشهای کوچکی از مشقتهای مادرتون بودم. دیشب که مادرتون رو گاز می گرفتید به یاد شب تولدتون افتادم که حتی از بچه گربه هم ضعیف تر بودید و صداتون در نمی اومد ولی حالا که ماشاا... بزرگتر شدید شروع کردید به گاز گرفتن. امیدوارم یه روز که بزرگ شد و تونستید رو پای خودتون وایستید و مستقل بشید یادتون نره که مادرتون چقدر براتون زحمت کشیده و نکنه خدای نکرده بهش بی احترامی کنید ویا دلشو بشکونید


سال ۱۳۸۹


سال ۱۳۹۰


تولدتون مبارک گلهای زیبای من

 

+ نوشته شده در  90/06/27ساعت 9:47  توسط بابک  | 

آه آيلتس

اين لعنتي بازهم نشد كه نشد موندم چكار كنم:

L:6.5

R:7

W:6

S:7

-----------------

overall: 6.5

ريدينگ فكر مي كردم بالاي هشت مي شم ولي نمي دونم چرا كم شدم. انشا هم خيلي خوب نوشته بودم ولي نتيجش افتضاح بود. نميدونم چكار كنم. [گریه] [گریه] [گریه]


+ نوشته شده در  90/06/16ساعت 16:2  توسط بابک  | 

برج نادر:

 

صبح زود خودمو مي رسونم شركت. بنا به دلايل مختلف ترجيح مي دم كه با تاكسي بيام و بي خيال ماشين بازي مي شم. ساعت قبل از 8 و من حدود يك ساعت وقت دارم. يه چاي درست مي كنم و مي زنم تو رگ. ايميلهامو سريع چك مي كنم. يه نگاهي به وبلاگم ميندازم و يه نيم نگاهي هم به ساعت. سعي مي كنم نيم ساعت باقي مانده رو به موضوعات مختلف فكر كنم ولي انگار مغزم تعطيل شده نه حوصله فكر كردن داره و نه دل و دماغ حرف زدن. پاسم رو بر مي دارم و مي رم جلو برج نادر. يه دقيقه بيشتر طول نمي كشه. انقدر هر روز اين برج لعنتي رو ديدم حالم داره به هم مي خوره. دكمه آسانسور رو فشار مي دم و منتظر مي شم كه بياد پايين. چند نفر هم اون پايين منتظرن كه كابين مرگ پيداش بشه. خودم رو از جمع جدا مي كنم و مي رم تو ورودي برج قدم مي زنم. به خودم مي گم فكر كن الان استراليا هستي و براي مصاحبه كار رفتي ولي خوب اونهم استرس خاص خودشو داره و آرومم نمي كنه. مي رم بالا. سيستمشون كن فيكون شده ظاهرا اسباب كشي و يا تغيير دكوراسيون دارند. خانم منشي مياد و منو به ممتحن كه داره باهاش چت مي كنه معرفي مي كنه. همون موقع سرو كله يكي پيداش مي شه كه زمانش قبل از من بوده و اتفاقا با همون ممتحن مصاحبه داره.ممتحن ازم مي خواد منتظر باشم تا نوبت من بشه. سعي مي كنم با فواره هاي آب خودمو مشغول كنم تا نوبتم بشه. مياد دنبالم و مي رم داخل. شروع مي كنه پرسيدن يه سري سوالهاي آبكي و مزخرف. من هم كه اصلا حالشو ندارم خيلي ساده و كوتاه فقط براي اينكه جواب داده باشم بهش بر مي گردونم و بعدش هم تايم ايز آف. ميام بيرون و باز هم به خودم فحش مي دم كه اين چه خصوصيت گندي كه داري. چه معني مي ده آدم انقدر كم حرف و خجالتي باشه. چه معني داره كه .... و هزارتا كلمات ركيك ديگه. خودمو مي رسونم شركت. يه چاي مي ريزم تو شكمم و بعدش سعي مي كنم كه بهش فكر نكنم. حال و حوصله كار كردن ندارم فرداش هم امتحان كتبي دارم. وسايلم رو جمع مي كنم و آويزون بر مي گردم خونه. شروع مي كنم با بچه ها بازي كردند. خانومم كه شاخ درآورده از رفتارهام.

برداشت دو:

دارم رو مدرك فلسفه كنترل كار مي كنم. اصلا حوصله اش رو ندارم و ساعت يك بعدازظهره. خانومم زنگ مي زنه مي گه بازهم ناهارت رو نبردي كه. مي گم گذاشتم رو اپن ولي دقيقه آخر يادم رفت. بيچاره كلي سفارش مي كنه كه ناهار بيرون سفارش بدم ولي نميدونه كه من شكمو از شكمم نمي زنم. مي رم سراغ زونكن رستورانها تا سفارش غذا بدم. دنبال كاتالوگ رستوران نادر مي گردم ولي پيداش نمي كنم. از بس پشت ميزم غذا خوردم از هر چي غذا حالم به هم مي خوره. كيف پولم رو برمي دارم به منشي اطلاع ميدم ميرم رستوران نادر. يه اسپايسي سه تيكه با يه سالاد فصل و يه باوارياي تلخ سفارش مي دم. يه ميز رو به خيابون ميرداماد انتخاب مي كنم و خوردنم رو با باواريا شروع مي كنم.به مردم و ماشينهايي نگاه مي كنم كه به سرعت از اين طرف به اون طرف مي رند نگاه مي كنم. مثل هميشه يه آهنگ لايت پخش مي شه و شروع مي كنم به خيال بافي. خدايا چي مشد اگه تو اين باواريا الان يه ذره زهر ماري بود. فرض مي كنم تو يه كافه كنار رودخونه swan نشستم و دارم ناهار مي خورم. همين جوري كه تو رويا دارم غذا مي خورم صداي صحبت كردن و خنديدن بلند دو نفر كه ميز كناريم نشستن هواسم رو پرت مي كنه. يه دفعه يادم مياد كه  دو سه روز ديگه نتيجه امتحان رو اعلام ميكنند و من بازهم بايد بيام به اين برج. ديروز نتايج امتحان 20 آگوست رو نگاه مي كردم يه بنده خداي اورال 8 آورده بود ولي يكي از اسكيلهاش 6.5 شده بود. سعي مي كنم بهش فكر نكنم و غذام رو بخورم. سالادم رو تموم نكرده به سرعت رستوران رو ترك مي كنم و از اين برج كه فعلا بايد بگم لعنتي فرار مي كنم.

 

+ نوشته شده در  90/06/16ساعت 12:16  توسط بابک  | 

لالندگي ما ايلانيها

يكي از دغدغه هاي زندگي من و دلايل نموندن من جهت زندگي تو اين كشور حتي با درآمد خيلي بالا (ترلياردي) نحوه لالندگي ما ايلانيهاست. از نظر من موضوع فقط بحث رانندگي نيست. بعد از همسايگي با ديگران در يك آپارتمان،‌مجتمع بزرگ و يا حتي خونه هاي ويلايي چسبيده به هم،‌رفت و آمد بين نقاط مختلف دومين مرحله تماس با ديگران هستش، حالا ‌چه اين آمد و شد با استفاده از وسيله نقليه عمومي انجام بشه و يا شخصي و تو اين مرحله احساس امنيت جاني،‌مالي،‌ناموسي و غيره و ذالك قبل از هر چيزي براي شما مهمتر هستش و نميتونيد به چيزاي ديگه فكر كنيد  قبل از اينكه به اين احساس امنيت برسيد. وقتيكه نمي تونيد به سيستم حمل و نقل عمومي اطمينان كنيد، به هزاران دلايل كه جاش اينجا نيست،‌ خواه نا خواه متمايل به استفاده از وسيله نقليه شخصي ميشيد به اين اميد كه راحتتر و مطمئن تر مي تونيد به مقصدتون برسيد ولي ظاهرا فقط رانندگي كردن براي به مقصد رسيدن نيست. در بطن اين رانندگي جنگ وحشتناكي قايم شده كه هر روز داره بدتر مي شه. شنبه همين هفته تتير صفحه اول روزنامه همشهري نوشته بود كه طي سه روز هفته گذشته بيش از 90 نفر در تصادفات كشته شده و بيش از 600 نفر هم زخمي شدند. اين آمار خيلي وحشتناك تر از اوني كه فكرش رو بكنيد. تعداد تلفات  ناشي از تصادف در ايران هر ساله بيش تر از تلفات جنگ ايران و عراق هستش ولي ظاهرا اين موضوع براي خيلي از مردم حتي اونهايي كه نزديكترين عزيزانشون رو از دست دادند. وقتي كسي پشت فرمون ماشينش مي شينه انگار پشت فرمون تانك نشسته و مي خواد همه رو زير بگيره تا به مقصدش برسه. انگار همه يا دشمن هستند يا رقيباش هستند و همه يه جورايي حقش رو خوردند و اون بايد حقش رو پس بگيره. آدم ياد فيلمهاي جنگي باستاني مي افته كه طرف سعي مي كنه هر طور شده كالاسكه طرف مقابل رو چپه كنه و لذت مي بره. تو مسير هر روز من از كرج به تهران و بالعكس،‌بارها ساعتها در ترافيك اتوبان گرفتار شدم كه دليل اون تصادف ماشينها بودند. نكات خيلي جالب اون توقف ماشينها جهت مشاهده تصادف و بعد شروع به رانندگي وحشتناك. انگار نه انگار كه چند ثانيه قبل يه جنازه رو روي زمين ديدند و دليل اونهم همين نحوه رانندگي بوده. انگار كه اونها ناشي بودند و بلد نبودند چه جوري رانندگي كنند و به همين خاطر تصادف كردند.

از نظر من از نحوه لالندگي ما ايلانيها مي شه اثبات كرد كه:

1-      ماها همچنان آدم هاي قانون گريزي هستيم كه به هيچ عنوان تابع قانون نيستم و در هر صورت و در اولين فرصت ممكنه حتما از فرار خواهيم كرد. قانون يه موضوع كاملا بي معني هستش.

2-      به هيچ عنوان نظم پذير نيستيم.

3-      كاملا خود خواه هستيم و به هيچ عنوان به ديگران فكر مي كنيم.

4-      جان و مال خودمون ارزش ندارند.

5-      جان و مال ديگران اصلا ارزشي ندارند.

6-      ....

 همه اينها يعني اينكه ماها آدم بشو نيستيم.

در خاتمه، وقتي مي بينيم عابر پياده رو خط عابر با ماشين تصادف مي كنه، وقتي مي بينيم عابر پياده توي پياده رو با موتور تصادف مي كنه، وقتي تو اتوبان مي بيني طرف با سرعت 120 كيلومتر چسبونده بهت، وقتي آمار كشته هاي ما سالانه حدود 28000 نفر بيشتر هستش، وقتي صبح از خونه ميزنيم بيرون و معلوم نيست كه شب سالم بر مي گرديم خونه و يا توسط يكي از دشمنهامون كه ظاهرا همشهريمون هستند كشته و يا زخمي بشيم دلايلي نداره كه تو اين جامعه زندگي كنيم.

+ نوشته شده در  90/06/15ساعت 9:41  توسط بابک  | 

وضعيت كار تو ماه آگوست 2011

تعداد كل پيشنهادهاي كاري تحت عنوان Process Engineer تو ماه آگوست 252 تابودند كه نسبت به ماه قبل حدودا 12.5% افزايش داشته و توزيعشون هم بصورت زيره.

كل

بريزبن

پرت

سيدني

ملبورن

آدلايد

ديگرشهرها

نوامبر2010

126

32

33

21

16

3

21

دسامبر2010

97

21

30

10

12

4

20

ژانويه 2011

85

13

26

12

19

5

10

فوريه 2011

122

26

33

17

24

3

19

مارس 2011

-

-

-

-

-

-

-

آوريل 2011

171

50

64

18

14

7

18

مي 2011

165

45

48

21

26

7

18

جون 2011

198

39

67

23

28

10

31

جولاي 2011

224

48

67

41

25

11

32

آگوست 2011

252

58

79

34

36

8

37

درصد از كل

100%

23%

31.3%

13.5%

14.3%

3.2%

14.7%

+ نوشته شده در  90/06/13ساعت 10:49  توسط بابک  | 

دل نبشته

از قديم مي گن كه از روزي كه پدر مادر آدم تصميم مي گيرند كه يه موجود رو خلق كنند (كه صد البته در مورد ما صدق نمي كنه) و يا روزي كه جنين تشكيل مي شه و يا در نهايت در روزي كه روح در بدن آدم دميده مي شه و اين موجود به دنيا نيومده وجود پيدا مي كنه طالعه اش مشخص مي شه يعني اينكه هر شخصي كه اين موجود در آينده خواهد بود هر آنچه كه انجام خواهد داد هر جا كه زندگي خواهد كرد هر آنچه كه بدست خواهد آورد همه و همه مشخص و نوشته مي شه و همه اعمال اين شخص چه بخواهد و چه نخواهد به سمت تحقق آن نگاشته ها (به قول امروزيها از پيش تعريف شده) متمايل مي شه و در نهايت هم بر اساس اين اعمال جزا و پاداش مي بينه.

بعضي موقع ها فكر مي كنم براي مني كه از اول هيچ ستاره اي تو آسمون زندگيم ديده نشده چرا بايد مثل مسافر كوچولو دنبال سرزمينهاي جديد برم تا بتونم ستاره اي پيدا كنم. مگر نه اينكه همه زمين ها و كره هاي خاكي كه ما مي تونيم سفر كنيم يه آسمون دارند؟ مگر نه اينكه آسمون همه زمينها يه رنگي و مگر نه اينكه اين ستاره ها همه از قبل تقسيم شدند. پس چه فرق مي كنه كه مثل مسافر كوچولو رنج سفر را قبول كنيم و دنبال چيزي بگردم كه بهم تعلق نداره. چه را بايد خودم رو تو سختي قرار بدم. سختي رو بجونمون بخرم بدون اينكه فايده اي نداشته باشه. مگر نه اينكه گفته شده " خلق الانسان في كبد" .

بعضي موقع ها فكر مي كنم بهتره به جاي تحمل اين همه مشقت و رنج سفر تو نزديكترين قبرستوني كه اطرافمون پيدا مي شه جايي كه آدمهاي ناشناس و گمنام رو دفن مي كنند يه قبر كوچولو بخرم آرزوهام رو اونجا دفن كنم مثل بعضي ها روش آهك بريزم تا سريع تجزيه و نابود بشه و بعدش هم روش رو بدون اينكه سنگ قبر يا علامتي بزارم كه معلوم بشه صاف كنم تا هيچوقت نتونم بهش سر بزنم.

+ نوشته شده در  90/05/30ساعت 10:49  توسط بابک  | 

به ياد او

دوتا رفیق بودند همیشه با هم شراب میخوردن یکیشون میمیره
چند وقت بعدش اون یکی میره میخونه به ساقی میگه 2 پیک بریز ساقی میگه چرا 2 تا؟
میگه یکی برا خودم یکی به یاد رفیقم
1 سال بعد وقتی میره میخونه به ساقی میگه 1 پیک بریز؛ میگه رفیفقتو فراموش کردی؟ میگه نه خودم توبه کردم میزنم به یاد رفیقم...

به ياد همكار عزيزي كه تا ديروز در كنار ما بود و شب گذشته بال گشود و پرواز كرد.

چه ارزان مي گذرد اين روزها و ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم.

خدايش بيامرزد

+ نوشته شده در  90/05/23ساعت 16:30  توسط بابک  | 

ميخانه اگر ساقي صاحبنظري داشت ميخواري و مستي ره و رسم دگري داشت

جستاری که می خوانید نگاهی به کتاب قانون در طب تالیف شیخ الرئیس ابوعلی سینا می باشد؛ که در آن ابن سینا شراب را نه حرام بلکه جایز برای سلامتی دانسته است تا آنجا که در شعری می گوید:

شراب را چه گنه گر که ابلهی نوشد

گهی به تیغ برد دست و گهی به سوی نجق

چو بو علی می ناب ار خوری حکیمانه

به حق حق که وجودت به حق شود ملحق

حلال گشت به فتوای عقل بر دانا

حرام گشت به فتوای شرع بر نادان

شراب سفید و رقیق برای کسانی که مزاج گرم دارند خوب است و سر درد نمی آورد و ممکن است بمناسبت رطوبت بخشی، سردرد ناشی از التهاب معده را از بین ببرد و یا سبک تر گرداند. شراب صاف شده همراه انگبین و نان نیز – بویژه اگر قبل از نوشیدن به مدت دو ساعت با هم آمیخته گردند-همان کار را انجام دهند.

برای کسی که فربهی و نیرومندی آرزو می کند، شراب شیرین و غلیظ توصیه می شود، لیکن باید از بند آمدن ها بر حذر با شد. برای کسی که سرد مزاج و بلغمی است شراب سرخ و کهنه بی فایده نیست و علت آنرا سابقا بیان کردیم. قبل از هضم شدن و سرازیر شدن لقمه نباید مایعی به میان آید. اگر غذا بد کیموس باشد نباید موقع خوردن آن و حتی بعد از هضم آن نوشابه ای خورد زیرا مواد آبکی، میموس بد را تا نقاط دور دست بدن می برد. نوشیدن شراب بر روی میوه و بویژه بر روی خربزه خوب نیست.

نوشیدن شراب باید با پیمانه های کوچک شروع شود و این روش بهتر از نوشیدن با پیمانه های بزرگ تر است. کسی که به شراب عادت داشته باشد چنانچه در هنگام غذا خوردن سه پیمانه سر کشد زیانی نمی بیند. اگر به شراب خو نگرفته است و دارای تن سالم است، چنانچه بعد از رگ زدن مقداری از آن بنوشد بی فایده نیست. کسانی که بیماری زهره دارند و کسانی که ترمزاجند از شراب بهره می بینند، زیرا شراب زهره را می راند و رطوبت را پخته می گرداند.

هر قدرعطر شراب بیشتر، بوی آن در افزایش و مزه آن لذیذتر باشد ، نوع آن بهتر است. شراب بهترین غذا رسان به تمام بخش های بدن است. شراب بلغم را می گدازد، صفرا را از ادرار و مشابه آن بیرون می راند، سودا را می لغزاند و آسان بیرون می کند و بازگشت آن مانع می شود؛ هر بند آمده ای را بدون اینکه گرمی بیگانه را زیاد بکار برد آب می سازد و می گدازد. انواع شراب را در جای خود توصیف خواهیم کرد.

کسی که مغزش نیرومند است و با شرب شراب به آسانی مست نمی شود و مغز وی بخارهای بالا رو و نا پسندیده را پذیرا نیست و از شراب بجز گرمای مناسب مزاج را نمی پذیرد، از تاثیر شراب چنان صفای ذهنی بر او دست می دهد که ذهن های دیگر به آن نمی رسد. در اشخاصی که حالت مغز بر عکس آن است، کنش های شراب نیز برعکس می باشد.

کسی که سینه اش بی توان است و در فصل زمستان نفس تنگی بر او عارض می شودنباید زیاد شراب بخورد و اگر بخورد معده اش نباید پر از طعام باشد و باید در غذایش ماده جریان اندازنده ای باشد تا اگر معده از شراب و طعام انباشته شد بیرون براند و بهتر آنست که جهت آسودگی آب انگبین بنوشد و آنرا باز بیرون دهد و بعد دهان را با سرکه و انگبین و رخساره را با آب سرد بشوید.

بدان که: شراب کهنه را باید در رده داروها قرار داد نه رده غذاها. شراب نو رسیده برای کبد خوب نیست و کبر را بر اثر باد کردن و اسهال دادن به شورش می اندازد. بهترین شراب ها آن است که نه کهنه و نه بسیار تازه است بلکه در میانه قرار دارد، صاف است و سفیدی اش به سرخی می زند، خوش بوست و طعم آن بین ترش و شیرین یعنی میخوش است .

بهترین شراب که شراب شسته نام دارد آن است که سه پیمانه پونه کوهی و یک پیمانه آب را هم بحدی بجوشانند که حجم آن به دو سوم اولیه برسد.

کسی که از خوردن شراب احساس سوزش می کند باید بعد از نوشیدن آن انار و آب بمکد و فردای آنروز در ناشتا شربت افسنطین بنوشد و کمی غذا بخورد و استحمام کند

بدان : شراب آمیخته با آب معده راسست و تر می گرداند و زودتر مستی می آورد، زیرا آبی که در آن است آنرا زودتر بمقصد می رساند. شراب آمیخته با آب، پوست را صیقل می دهد و نیروهای روانی را تشدید می کند.

کسی که خود را خردمند می داند نباید ناشتا، قبل از اینکه اندام های تر مزاجش آب کافی خود را دریافت کنند شراب بخورد و نباید کمی بعد از حرکات دشوار و خسته کننده شراب میل نماید، زیرا در این حالات مغز و پی آسیب می بینند و ترنجیدگی ، بهم خوردن عقل و یا بیماری ها روی می آورند و یا مواد دفعی گرم پدید می آیند.

برخی معتقدند اگر انسان یک یا دو بار در ماه مست شود خوبست زیرا نیروهای روانی سبکبار میشود و می آسایند و ادرار و عرق بیرون می روند، مواد دفعی می گدازند و بویژه مواد بیرون ریختنی معده آب می شود و دفع می گردند.

شراب خوردن خردسالا بدان می ماند که چوب نازک سوزان را در آتش بیاندازند.پیران تا می توانند بنوشند. جوانان باید اندازه نگهدارند که اندازه نکوست. شراب مناسب برای جوانان، شراب کهنه و آمیخته با آب انار یا آب سرد و این مانع می شود که آسیب ببینند و مزاجشان بسوزد...


قانون در طب/تالیف شیخ الرئیس ابن سینا/کتاب اول
ابن القفطی/تاریخ الحکما/چاپ لایپزیک


پينوشت:

1- سوره مباركه بقره آيه 219:

اي پيغمبر! از تو درباره شراب و قمار مي پرسند، بگو " در اين گناه بزرگي است و سودهايي در آن براي مردم است، ولي گناه آن دو از منفعتشان بيش است".

+ نوشته شده در  90/05/23ساعت 16:27  توسط بابک  | 

وضعيت كار تو ماه جولاي 2011

تعداد كل پيشنهادهاي كاري تحت عنوان Process Engineer تو ماه جولاي 224 تابودند كه نسبت به ماه قبل حدودا 13% افزايش داشته و توزيعشون هم بصورت زيره.

كل

بريزبن

پرت

سيدني

ملبورن

آدلايد

ديگرشهرها

نوامبر2010

126

32

33

21

16

3

21

دسامبر2010

97

21

30

10

12

4

20

ژانويه 2011

85

13

26

12

19

5

10

فوريه 2011

122

26

33

17

24

3

19

مارس 2011

-

-

-

-

-

-

-

آوريل 2011

171

50

64

18

14

7

18

مي 2011

165

45

48

21

26

7

18

جون 2011

198

39

67

23

28

10

31

جولاي 2011

224

48

67

41

25

11

32

درصد از كل

100%

21.4

29.9

18.3

11.2

4.9

14.3

+ نوشته شده در  90/05/09ساعت 17:56  توسط بابک 

به چه زباني تشكر كنم؟؟؟؟؟؟؟؟

خيلي جالب بود كه ديروز به طور تصادفي خاطرات سال اول ازدواجمون رو با هم مرور مي كرديم. سال اولي كه شايد براي خيليها سال سير و سياحت و گشت و گذار باشه. براي بعضي ها لذت بردن از زندگي و براي بعضي ها بودن در كنار هم. اما شايد شانس با ما يار نبود كه دقيقه نود يه بخشنامه دولتي صادر بشه و تو نتوني انتقالي تو بگيري و بموني تو راهي كه به چسبي به كارت و يا زندگيت رو انتخاب كني. البته تو قبلش يه بار يه انتخابي رو كردي و به خاطر كسي كه نمي دونم ارزشش رو داشته خانوادت رو ترك كردي و فرسنگها دورتر ار اونها يه زندگي جديد رو با يه غريبه كه فقط يه بار قبلا ديده بودي شروع كردي. اما اينبار فرق مي كرد تو به خاطر درست و شغلت خيلي سختي كشيده بودي و نمي خواستي به راحتي ازش دست برداري. پس راهي رو انتخاب كردي كه هيچ فردي انتخاب نمي كنه. حتي من هم حاضر نبودم چنين فداكاري (البته مرور زمان مشخص كرد كه كارت واقعا فداكاري بوده ولي در اون زمان از نظر خيليها يه جنون بود) انجام بدم. هر هفته و يا هر دو هفته يكبار سه شنبه غروب سوار اتوبوس مي شدي و تا نقطه صفر مرزي مي رفتي و جمعه بر مي گشتي. سه شنبه شبها ديگه همه مي دونستند كه فريبا سوار اتوبوس شده و تو سرما و گرما تو برف و يخبندان داره مي ره كه آخر هفته برگرده و آخرين سفرت هم با يه تصادف تموم شد. هنوز هم كه هنوزه فقطي تو اوبان از كنار اتوبوس رد مي شم مي گم كه نكنه فريبا نشسته و داره ميره!!!!

سال دوم سال خوبي بود. شايد سال دوم سال اول زندگيمون بود. بعد از يك سال زجز كشيدن تو با عوض شدن وزير بخشنامه هم منتفي شد و تو تونستي انتقالي تو بگيري. هر جند هم اگه بخشنامه هم عوض نمي شد بايد بيخيال كارت مي شدي. همون سال يه پرايد نقره اي خريديم. جالبه كه شماره ماشين فعليمون رو حفظ نيستم ولي شماره اون ماشين تو ذهنم حك شده. 45 د 924. چه جاهاي رو رفتيم دور و نزديك قشنگ و بد جنوب و شمال گرما و سرما. امامزاده داوود يادته. من كه يادم نمي ره. فقط مشهد و اهواز نرفتيم.

سال سوم به بعد، بعد از اينكه عضو تيم راه اندازي شدم، ايندفعه نوبت من بود كه بين تهران و عسلويه رفت و آمد كنم. البته من با هواپيما رفت و آمد مي كردم و مسلما اون زجري كه تو متحمل شدي رو من هرگز حس نكردم ولي براي تو تنهايي بود تنهايي از شريك زندگي تنهايي از خانواده و فاميل و تنهايي از يك دنيا. از اون روزها خيلي نگذشته ولي بعضي موقع فكر مي كنم به اندازه كل عمرمون سختي داشتيم. بعد از سالها كار و پس انداز و فروش طلا و ماشين (آخ كه چقدر دلم براي اون ماشين و اون روزها تنگ شده) و نزول تونستيم يه خونه ي نقلي بخريم. مسلما اگه اون عفريت نبود خونه بهتر و بزرگتري مي تونستيم بخريم ولي باز هم شكرش باقي كه يه آشيونه كوچيك داريم. الان يه ماشين هم داريم. يه آقا يوزپلنگ كشيده كوچولو به همراه يه خانم پلنگ تپل كوچولو كه زندگيمون رو از اين رو به اون رو كردند.

از روزي هم كه تصميم گرفتيم بار و بنديلمون رو ببنديم و از اين مردم فرار كنيم و من سرگرم كار و خوندن زبان هستم باز هم همه كارها و سختيهاي خونه رو دوشهاي تو بوده. هميشه برام عجيب بوده كه اون شونه هاي ضريف و كوچيك تو چه جور مي تونند اين همه بار و سختي رو تحمل كنند و تو چه اراده محكمي داري. هميشه مثل يه ماده پلنگ قوي و محكم با همه مشكلات و سختيها جنگيدي و هيچ وقت نشده كه حرفي بزني. تازه غرغر هاي من ...... (آدم كه نبايد به خودش فحش بده) تحمل كردي.

هميشه اين سوال رو از خودم و از تو پرسيدم كه آيا من ارزش اينهمه فداكاري رو داشم؟

نمي دونم به چه زباني ازت تشكر كنم . فقط مي تونم بگم:

سالگرد ازدواجون مبارك

+ نوشته شده در  90/04/22ساعت 15:11  توسط بابک  | 

وضعيت كار تو ماه جون 2011

تعداد كل پيشنهادهاي كاري تحت عنوان Process Engineer تو ماه جون 198 بودند كه نسبت به ماه قبل حدودا 20% افزايش داشته و توزيعشون هم بصورت زيره.

كل

بريزبن

پرت

سيدني

ملبورن

آدلايد

ديگرشهرها

نوامبر2010

126

32

33

21

16

3

21

دسامبر2010

97

21

30

10

12

4

20

ژانويه 2011

85

13

26

12

19

5

10

فوريه 2011

122

26

33

17

24

3

19

مارس 2011

-

-

-

-

-

-

-

آوريل 2011

171

50

64

18

14

7

18

مي 2011

165

45

48

21

26

7

18

جون 2011

198

39

67

23

28

10

31

درصد از كل

100%

19.7%

33.8%

11.6%

14.1%

5.1%

15.7%

+ نوشته شده در  90/04/11ساعت 12:44  توسط بابک  | 

مبارزه ايلتس همچنان ادامه دارد

مبارزه نفس گير بين من و آيلتس با يه ضربه تمام عيار با فن بسيار تكنيكي ليسنينگ از طرف آيلتس به دور دوم كشيد. لامسب همون اولش چنان ضربه اي زد كه تا الان گوشهام هنوز داره صوت مي كشه. از دو هفته پيش كه امتحانم رو دادم تمرينهاي آمادگيم رو مجدد بعد يه روز استراحت شروع كردم و از امروز تمرينهاي اصلي شروع مي شه. هنوز ثبت نام نكردم ولي شايد روز 22 مرداد رو انتخاب كنم.

اينهم نتايج آزمون:

listening:6

Reading: 7.5

Writing:7

Speaking:7

Overall هم 7. خيلي حيف شد نه غلام. خودمم هم مي دونم

+ نوشته شده در  90/04/04ساعت 9:2  توسط بابک  | 

هفته اي كه گذشت

چه هفته اي بود هفته گذشته از دوشنبه تا امروز كه شنبست هزارتا اتفاق افتاد. اتفاقهاي خوبي كه كلي ششها رو حال داد و اتفاقات بدي كه نابودمون كردند.

1- پنج شنبه 12 خرداد با سلام و صلاوات و اهل و عيال و فاميل رفتيم شمال. گفتيم مي ريم اونجا بچه ها حالشون رو مي كنند من هم يه گوشه مي شينم براي آيلتس مي خونم. كلي هم كتب و دفتر دستك بار خودم كرده بودم كه امتحان آيلتس دارم. همه كار كردم الا دست زدن به كتابهاي مقدس. حتي لمسشون هم نكردم. قرار بود يه هفته بمونيم ولي ترجيح دادم كه برگردم چون درس كه نمي تونستم بخونم كلي هم بايد تو اين بازار آستار بايد پياده مي شدم تا خانومها (منظور دخترم) خريدشون تموم بشه.

2- يك شنبه 14 خرداد از آستارا راه افتاديم و دوشنبه ساعت 2.30 صبح رسيديم خونه. مردم از بس ترمز كلاج كردم. رو پيغام گير تلفن پيغامي بود از طرف ايران آيلتس. اولش متوجه نشدم ولي بعدش فهميدم كه چه اتفاق وحشتناكي افتاده. زمان امتحان اسپكينگ تغيير كرده. يعني اينكه زمان امتحان از دوشنبه بعد از امتحان به روزهاي قبل از امتحان منتتقل شده. شانس آوردو فاميليم با م شروع مي شه وگرنه بايد همون روز مي رفتم جهت مصاحبه. صبح ساعت 7 بيدار شدم ولي حس رفتن سرزكار رو نداشتم. خوابيدم تا 10. اولين كار چك كردن سايت ايران آيلتس بود همون طور كه حدس زده بودم تاريخ مصاحبه به قبل از امتحان كتبي منتقل شده بود و اونهم روز پنج شنبه ساعت 9:10 صبح. بعدش ايميلم رو چك كردم خبري از نتيجه اسسمنت نبود. سايت وكيلم رو چك كردم ديدم يه اسم مشابه اسم من بود. دوباره ايميلم رو چك كردم البته انبار قسمت اسپم. لاكردار بعد از 8-9 ماه كه اومده بود حالا رفته بود اونجا قايم شده بود (هوررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااا).

3- سه شنبه 17 خرداد رفتم سر كار. انتقدر يرم كار ريختند كه ترجيح دادم بعد از ظهرش جيم شم. رفتم خمونه ولي حس خوندن نداشتم.

4- چهار شنبه 18 خرداد سركار نرفتم. موندم خونه كه درس بخونم ولي حسش نبود موبايلم هم هي زنگ ميزد خاموشش كردم و شروع كردم با بچه ها بازي كردن. شب گفتم كه خبر ساعت 9 شب رو گوش بدم (1000 سال بود گوش نداده بودم). داشتم خبر ها رو دنبال مي كردم كه حياتي گور به گور شده گفت دلار دولتي يهويي 120 تومن گرون شده. گفتم خبر مرگت با اين خبر دادنت. بدبخت شديممممممممممممم رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

5- پنج شنبه 19 خرداد صيح زود رفتم سركار. بعدش ازاونجا رفتم مصاحبه و بعدش هم برگشتم سركار. مصاحبه افتضاه و شرم آور بود. مصاحبه كننده ايراني بود و موضوع ها هم آبكي. ولي نمي دونم چرا گند زدم. شايد 6.5 بشم. بعدش ديگه هيچي نخوندم.

6- جمعه 20 خرداد. روز تولدم بود. چرا هيچكس يادش نبود حتي خانومم هم يادش نبود بعد از ظهر يادش افتاد و سورپريز شد. درس كه نخوندم هيچي. تازه كلي فيلم نگاه كردم. دكوراسيون خونه رو به هم زديم فوتبال نگاه كردم (خيلييييييييييييييييييييييييييييييييييي حيف شد كه ملوان قهرمان نشد).

7- شنبه 21 خرداد- صبح رفتم امتحان كتبي- ليسنيگ رو گند زدم شايد 6.5 بشم. ريدينگ بعد نبود شايد 7 بشم. رايتينگ هم افتضاح بود تقريبا مشابه همين مزخرفاتي كه دارم مي نويسم نوشتم اونهم شايد 6.5 بشم. بعد از امتحان اومدم شركت. قبل از هر چيزي يه ذره نون و ماست خوردم (جاتون خاليييييي). بعدش داشتم اين مزخرفاتو مي نوشتم كه همكارها صدام كردن كه از اتاق برم سالن كه يه دفعه با گفتن "تولدت مبارك" سورپريزم كردن.

8- از نتيجه امتحان راضي هستم. با توجه به اينكه مي دونم نقاط ضعف و قوتم كجا هستش بايد يه برنامه بريزم تا بتونم تا آخر شهريور نمره 7 رو بگيرم.

پي نوشت:

1- قوانين مهاجرت داره عوض مي شه. از جولاي 2012 متد جديدي تحت عنوان مدل اجرا مي شه كه فكر مي كنم خيلي خفنتر باشه. اگه كسي هنوز مردد هستش و شروع نكرده زودتر بايد بجننبه.

2- ليست رشته هاي مورد نياز عوض شده يه تعداد رشته حذف و يه تعداد رشته هم اضافه شده. تعداد اضافه شده ها بيشتره ولي بيچاره اونهايي كه رشتشون حذف شده.

3- نحوه امتياز بندي هم عوض شده. 5 نمره مربوط به زبان فارسي پر شده و به كساني تعلق مي گيره كه يه جورايي امتحان مترجمي داده باشند كه از آيلتس سختره. كسري نمرمون از 5 به 10 تغيير كرده كه مي شه با آيلتس 7 (10 نمره داره) جبران كرد.

4- الان هم اينترنت ندارم. بايد زنگ بزنم به آيتي يه ساعت برام شارژ كنند.

ببخشيد كه خيلي بد و با كم حوصلگي نوشتم.
+ نوشته شده در  90/03/21ساعت 14:26  توسط بابک  | 

ده تائي ها-بدون شرح

The Top Ten cities 2011 for live ability

(100=ideal, 0=intolerable)

Country

City

Rank

Overall Rating

Stability

Healthcare

Culture & Environment

Education

Infrastructure

Canada

Vancouver

1

98.0

95

100

100

100

96.4

Australia

Melbourne

2

97.5

95

100

95.1

100

100

Austria

Vienna

3

97.4

95

100

94.4

100

100

Canada

Toronto

4

97.5

100

100

97.2

100

89.3

Canada

Calgary

5

96.6

100

100

89.1

100

96.4

Finland

Helsinki

6

96.2

100

100

91

91.7

96.4

Australia

Sydney

7

96.1

90

100

94.4

100

100

Australia

Perth

8

95.9

95

100

88.7

100

100

Australia

Adelaide

9

95.9

95

100

94.2

100

92.9

New Zealand

Auckland

10

95.7

95

95.8

97

100

92.9

Australia

Brisbane

21

The Bottom Ten cities 2011 for live ability

(100=ideal, 0=intolerable)

Sri Lanka

Colombo

131

48.5

45

41.7

47.7

66.7

51.8

Senegal

Dakar

132

48.3

50

41.7

59.7

50

37.5

Iran

Tehran

133

45.8

50

62.5

35.9

50

33.9

Cameron

Douala

134

44.0

60

25

48.4

33.3

42.9

Pakistan

Karachi

135

40.9

20

45.8

38.7

66.7

51.8

Algeria

Algiers

136

39.4

50

33.3

38

25

41.1

Nigeria

Lagos

137

39.0

25

33.3

52.3

33.3

48.2

PNG

Port Moresby

138

38.9

30

37.5

44.2

50

39.3

Bangladesh

Dhaka

139

38.7

50

29.2

43.3

41.7

26.8

Zimbabwe

Harare

140

37.5

25

20.8

53

66.7

35.7

Reference: www.eiu.com

+ نوشته شده در  90/03/11ساعت 13:12  توسط بابک  | 

وضعيت كار تو ماه مي 2011

تعداد كل پيشنهادهاي كاري تحت عنوان Process Engineer تو ماه مي 165 بودند كه نسبت به ماه قبل حدودا 3.5% كاهش داشته و توزيعشون هم بصورت زيره.

كل

بريزبن

پرت

سيدني

ملبورن

آدلايد

ديگرشهرها

نوامبر2010

126

32

33

21

16

3

21

دسامبر2010

97

21

30

10

12

4

20

ژانويه 2011

85

13

26

12

19

5

10

فوريه 2011

122

26

33

17

24

3

19

مارس 2011

-

-

-

-

-

-

-

آوريل 2011

171

50

64

18

14

7

18

مي 2011

165

45

48

21

26

7

18

درصد از كل

100%

27.3%

29.1%

12.7%

15.8%

4.2%

10.9%

+ نوشته شده در  90/03/10ساعت 9:25  توسط بابک  |